بسم الله الرحمن الرحیم
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
توصیه هایی برای درک لحظات ویژه ماه مبارک رمضان
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
شبهای ماه رمضان در پیش است، اغلب شما جوان هستید. وضو بگیرید. نماز بخوانید. کم حرف بزنید. کم قصه بگویید. این چیزهایی که در تلویزیون نشان میدهند برای تفریح است یا برای بچهها. شما که روزه دارید کمتر این و آن را گوش دهید. کمی به کارهایتان برسید.
نیم ساعت یا یک ساعت بعد از نماز در سجاده بنشینید و خدا را یاد کنید. افطار که کردید، بدنتان که آرام گرفت، به دعایی، به ثنایی یک دقیقه خدا را یاد کنید. با خودتان خلوت کنید. به قرآن نگاه کنید. با اینکه اصلا ساکت بنشینید. این خیلی قیمتی است. آدم افطار حقیقی را با خدا میکند. افطار حقیقی که خوردن نیست. ابعث حیا، آن افطار است.
نماز پیامبر(ص) است. روزه علی(ع) است. افطار خداست. از افطار بالاتر هم چیزی نیست. علی(ع) روزه است؛ یعنی هر که علی(ع) را قبول کند در دنیا کم حرف میزند، آلوده نمیشود. ذکر دنیا را کم میکند ادعایش از بین میرود. هر که پیغمبر را نگاه کند نماز خوانده است. ذکر خدا میگوید، دعا میکند، صلوات میفرستد . همینطور میآید جلو تا خدا را ملاقات میکند و میگوید اشهد، خدا را دیدم. اشهد ان لا اله الا الله میگوید و بالا میرود.
نگویمت که همه ساله می پرستی کن / سه ماه “می” خور و نه ماه پارسا باش
تفسیر این بیت حافظ این است که سه ماه رجب و شعبان و رمضان فصول اهل محبت است . سه ماه کافی است تا نه ماه دیگر را شراب صافی:
یامن یکفی من کل شی و لا یکفی منه شی ، اکفنی ما اهمنی من امر الدنیا و الآخره
آنچه نادیدنی است برایت به تماشا بگذارد .
اولیای خدا چه چیزی برداشت کردند که وقتی به این ماه می رسیدند مثال بارز واشتاق الی قربک فی المشتاقین بودند . بی شک به خدا اطمینان داشتند و در هر حال رضا بودند . آدم ها برایشان فرقی نمی کرد و همه را به دید الهی می دیدند . مریضی و بی پولی و مرگ و غم و غصه و حتی شادیها برای آنها نشانه است از سلطان السلاطین . چرا ما به خدا اعتماد و اتکا نمی کنیم در صورتی که می دانیم کسی ما را اندازه او دوست ندارد و به فکر ما نیست و توکل بر غیر او خسران دنیا و عقباست .
خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک
یک راهنمایی برای آنهایی که دلشان در حال تپش است :
عارف فانی سید هاشم حداد (ره) می فرمایند:
همت عالی دار ، به چیزهای کوچک قانع مشو ، اینقدر دور خود نگرد ، به اوبسپار و جلو برو .مرد باید عالی همت باشد . حیف است کسی که می خواهد به محضر سلطان السلاطین حضور یابد درراه مثلا از گدای سر گذر چیزی بخواهد.”
هر جا غصّه دار شدی استغفار کن. استغفار امان انسان است. به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده ای ، اذیّتت کرده اند ؟ گناهی کرده ای؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند. شما می گویی چرا من درست کار نمی کنم ، او خودش را گناه می داند. محزون که شدی استغفار کن. چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را ، استغفار غم ها را از بین می برد. همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می خورند ، مثلاً وقتی چند نفر کفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم که می کنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی.
در حدیث است که هشت چیز شما دست خداست :
موت و حیات,
مرض و صحت,
فقر و غنا,
خواب و بیداری,
چه چیزی می ماند که دست خودمان باشد ؟
مرحوم حاج اسماعیل دولابی (رضوان الله تعالی علیه)
بسم الله الرحمن الرحیم
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
توصیه هایی برای درک لحظات ویژه ماه مبارک رمضان
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
شبهای ماه رمضان در پیش است، اغلب شما جوان هستید. وضو بگیرید. نماز بخوانید. کم حرف بزنید. کم قصه بگویید. این چیزهایی که در تلویزیون نشان میدهند برای تفریح است یا برای بچهها. شما که روزه دارید کمتر این و آن را گوش دهید. کمی به کارهایتان برسید.
نیم ساعت یا یک ساعت بعد از نماز در سجاده بنشینید و خدا را یاد کنید. افطار که کردید، بدنتان که آرام گرفت، به دعایی، به ثنایی یک دقیقه خدا را یاد کنید. با خودتان خلوت کنید. به قرآن نگاه کنید. با اینکه اصلا ساکت بنشینید. این خیلی قیمتی است. آدم افطار حقیقی را با خدا میکند. افطار حقیقی که خوردن نیست. ابعث حیا، آن افطار است.
نماز پیامبر(ص) است. روزه علی(ع) است. افطار خداست. از افطار بالاتر هم چیزی نیست. علی(ع) روزه است؛ یعنی هر که علی(ع) را قبول کند در دنیا کم حرف میزند، آلوده نمیشود. ذکر دنیا را کم میکند ادعایش از بین میرود. هر که پیغمبر را نگاه کند نماز خوانده است. ذکر خدا میگوید، دعا میکند، صلوات میفرستد . همینطور میآید جلو تا خدا را ملاقات میکند و میگوید اشهد، خدا را دیدم. اشهد ان لا اله الا الله میگوید و بالا میرود.
نگویمت که همه ساله می پرستی کن / سه ماه “می” خور و نه ماه پارسا باش
تفسیر این بیت حافظ این است که سه ماه رجب و شعبان و رمضان فصول اهل محبت است . سه ماه کافی است تا نه ماه دیگر را شراب صافی:
یامن یکفی من کل شی و لا یکفی منه شی ، اکفنی ما اهمنی من امر الدنیا و الآخره
آنچه نادیدنی است برایت به تماشا بگذارد .
اولیای خدا چه چیزی برداشت کردند که وقتی به این ماه می رسیدند مثال بارز واشتاق الی قربک فی المشتاقین بودند . بی شک به خدا اطمینان داشتند و در هر حال رضا بودند . آدم ها برایشان فرقی نمی کرد و همه را به دید الهی می دیدند . مریضی و بی پولی و مرگ و غم و غصه و حتی شادیها برای آنها نشانه است از سلطان السلاطین . چرا ما به خدا اعتماد و اتکا نمی کنیم در صورتی که می دانیم کسی ما را اندازه او دوست ندارد و به فکر ما نیست و توکل بر غیر او خسران دنیا و عقباست .
خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک
یک راهنمایی برای آنهایی که دلشان در حال تپش است :
عارف فانی سید هاشم حداد (ره) می فرمایند:
همت عالی دار ، به چیزهای کوچک قانع مشو ، اینقدر دور خود نگرد ، به اوبسپار و جلو برو .مرد باید عالی همت باشد . حیف است کسی که می خواهد به محضر سلطان السلاطین حضور یابد درراه مثلا از گدای سر گذر چیزی بخواهد.”
هر جا غصّه دار شدی استغفار کن. استغفار امان انسان است. به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده ای ، اذیّتت کرده اند ؟ گناهی کرده ای؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند. شما می گویی چرا من درست کار نمی کنم ، او خودش را گناه می داند. محزون که شدی استغفار کن. چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را ، استغفار غم ها را از بین می برد. همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می خورند ، مثلاً وقتی چند نفر کفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد ؛ استغفار هم که می کنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی.
در حدیث است که هشت چیز شما دست خداست :
موت و حیات,
مرض و صحت,
فقر و غنا,
خواب و بیداری,
چه چیزی می ماند که دست خودمان باشد ؟
مرحوم حاج اسماعیل دولابی (رضوان الله تعالی علیه)
نخستین کارى که باید در ارتباط با “ماه مبارک” انجام گیرد، بدست آوردن نگاه صحیح نسبت به آن مى باشد، نگاهى برگرفته از آنچه که کتاب خدا و پیشوایان راستین الهى به انسان ارایه کرده اند. بدین ترتیب انسان مومن، در آغاز و پیش از انجام هرگونه رفتار و برخورد با این ماه، در تب و تاب به دست آوردن آگاهى از “چیستى ماه رمضان” و کسب معرفت لازم درباره مقام، موقعیت و جایگاه آن است. آن گونه که امام زین العابدین (ع) این آگاهى و معرفت را ملتمسانه از پروردگارش طلب مى کند:
“اللهم صل على محمد وآل محمد والهمنا معرفه فضله واجلال حرمته...”6خدایا بر محمد و آل او درود فرست و شناخت فضیلت ماه رمضان و بزرگداشت حرمتش را به ما الهام فرما.
شناخت ماه رمضان تعیین کننده نحوه برخورد با آن پى بردن به ماهیت و موقعیت ماه مبارک رمضان و آگاهى از چیستى آن، ضمن آنکه خود نعمتى بزرگ و موهبتى سترگ است، راه گشاى کیفیت برخورد و چگونگى رفتار با آن نیز مى باشد. در پرتو شناسایى موقعیت و شناخت جایگاه ماه خدا است که انسان مومن هنگام حلول و تشریف فرمایى آن، مى تواند استقبال شایسته از آن به عمل آورد. در حقیقت با این شناسایى و شناخت، راه چگونگى برخورد با این ماه و نوع رفتار با آن هموار مى گردد.
در این باره این گزارش “انس بن مالک” شنیدنى است: “لما حضر شهر رمضان قال النبى (ص): سبحان الله، ماذا تستقبلون وماذا یستقبلکم قالها ثلاث مرات.”7 هنگامى که ماه رمضان فرا مى رسید پیامبر (ص) مى فرمود: منزه است خد، بنگرید که به استقبال چه مى روید و چه به شما روى مىآورد و این جمله را سه بار تکرار فرمود.
در سایه ى این شناخت و شناسایى است که نقش بى بدیل، تاثیر شگرف و آثار و فواید ارجمند آن، هویدا مى گردد و تلاش و تقلا ى انسان مومن براى شرف یابى به محضر آن، رعایت وظایف و آداب، بهره مندى از برکات و کوشش براى نگهدارى و از دست نرفتن لحظات و ساعت آن را برمى انگیزد. چنانچه در روایت “ابى مسعود انصارى” از پیامبر اکرم (ص) مى خوانیم: “لو یعلم العبد ما فى رمضان لود ان یکون رمضان السنه”8 اگر بنده، از آنچه که در ماه رمضان قرار داده شده آگاهى داشت، با تمام وجود دوست مى داشت که همه ى سال، ماه رمضان باشد.
برخوردارى از درک درست از ماه مبارک رمضان، زمینه و موجبات به دست آوردن مواهب و برکات الهى و هدایا و عطایاى ربانى در این ماه را فراهم مى نماید.
نعمتى بسیار بزرگ و موهبتى بسیار عظیم است که بى تردید هر کس با بهره مندى از آن نیکبختى خود را رقم زده، قله سعادت و ظفرمندى را فتح کرده و مدال پر افتخار رستگارى را نصیب خود مى کند. نعمتى که از شدت گرانقدرى و ارجمندى نمى توان براى آن قیمت و بهایى تعیین کرد. از این رو سزاوار است، کسى که از این نعمت بزرگ بهره مند گردید خداوند را شکر فراوان و سپاس بسیار گوید؛ “لو علمتم ما لکم فى شهر رمضان لزدتم الله تعالى ذکره شکرا”9 اگر آنچه را که در ماه رمضان براى شما قرار داد شده مى دانستید فراوان شکر خدا مى گذاشتید.
هدف اساسى و نتیجه نهایى و دستاورد اصلى “روزه” که برجستهترین وظایف مسلمان در ماه مبارک رمضان است، تقوا مى باشد
گفت پیغمبر که نفحت هاى حق اندر این ایام مىآرد سبق گوش و هش دارید این اوقات رادر ربایید این چنین نفحات را پیامبر فرمود، بوهاى خوش الهى، عنایت و رحمت ها و دم مبارک خداوندى در این ایام بیشتر است و پى درپى مىآید. یعنى در تمام اوقات و در همه ساعات نفحات الهى درمى رسد و بر دیگر نفحات سبقت مى گیرد. اى کسانى که نفحات الهى را طالب هستید این اوقات را که نفحه حق به شما مى رسد با گوش هوش، غنیمت شمرید و این ساعات لطیف و شریف را دریابید.
به مدد و توفیق الهى این نوشتار بر آن است که به منظور ارایه نگاه صحیح درباره “چیستى ماه رمضان”، به بررسى و بیان ویژگیه، اوصاف و اسامى آن در آیات، روایات و ادعیه بپردازد. هرچند با توجه به فراوانى این اوصاف وویژگى ها همه آن ها در این مقاله نمى گنجد و ناگزیر به بیان چند ویژگى اکتفا مى شود.
یکى از اوصاف ماه رمضان که در برخى از روایات و ادعیه بدان تصریح شده است، صفت “مبارک” است، اینک تعدادى از آنها را با هم مرور مى کنیم:
قال رسول الله (ص): “قد جائکم شهر رمضان، شهر مبارک، شهر فرض الله علیکم صیامه...”10 رسول خدا (ص) فرمود: ماه رمضان به سوى شما آمد، ماه مبارک، ماهى که خداوند روزه اش را بر شما واجب کرده است...
عن الامام على (ع) قال: ان رسول الله (ص) خطبنا ذات یوم فقال: “ایها الناس انه قد اقبل الیکم شهر الله بالبرکه والرحمه والمغفره...”11 از امام على (ع) روایت شده که فرمود: روزى رسول خدا (ص) چنین فرمود: مردم، ماه خدا همراه با برکت و رحمت و مغفرت به شما روى آورده است...”
عن سلمان الفارسى قال: خطبنا رسول الله (ص) فى آخر یوم شعبان فقال: “قد اظلکم شهر رمضان شهر مبارک، شهر فیه لیله القدر خیر من الف شهر...”12 در گزارشى از سلمان فارسى آمده است: رسول خدا (ص) در آخرین روز ماه شعبان براى ما سخنرانى کرد و چنین فرمود:
ماه رمضان، ماهى مبارک، ماهى که در آن ماه، شب قدر که از هزار شب برتر است، سایه خود را بر شما گسترده است...
عن رسول الله (ص) انه کان یدعو اول لیله من شهر رمضان: “الحمد الله الذى اکرمنا به ایها الشهر المبارک...”13 از رسول خدا (ص) روایت شده که آن حضرت همیشه در شب اول ماه رمضان این گونه دعا مى خواند: حمد و سپاس خدایى را که ما را به تو اى ماه مبارک کرامت بخشید...
عن الصادق (ع) انه کان یقول فى آخر لیله من شعبان واول لیله من شهر رمضان: “اللهم ان هذا الشهر المبارک الذى انزلت فیه القرآن وجعلته هدى للناس وبینات من الهدى والفرقان قد حضر...”14 از امام صادق (ع) روایت شده که آن حضرت در آخرین شب ماه شعبان و در نخستین شب ماه رمضان این دعا را مى خواند: بارالها! این ماه مبارک را که در آن قرآن، براى راهنمایى مردم، نشانه هدایت و جداکننده حق و باطل فرو فرستاده شد، فرا رسید...
فراوانى اطلاق عنوان “مبارک” بر ماه رمضان در متون دینى موجب شده است که این عنوان جزو مشهورترین اوصاف و عناوین این ماه شناخته گردد.
علماى لغت واژه “برکت” را به فزونى و رشد15 همراه با ثبات و دوام معنى کرده اند.
در کتاب لسان العرب به نقل از ابن عباس آمده است: “معنى برکت فراوانى در هرچیز خیر است”.16 راغب اصفهانى نیز آن را به معناى ثبوت و استقرار خیر الهى در چیزى مى داند، چنانچه برکه “چیزى شبیه حوض” به جایى که آب در آن مجتمع و مستقر مى گردد، گفته مى شود.17
اما مبارک، به آنچه که در آن خیر فراوان وجود دارد و از او بروز و صدور مى یابد اطلاق مى گردد. زجاج مى گوید: “مبارک آن چیزى است که از آن خیر فراوان برآید”18 راغب نیز مى نویسد:” به آنچه که خیر و فایده الهى در آن ثبوت و استقرار داشته باشد مبارک گفته مى شود”.19
بنابراین، آنچه که در آن خیر فراوان و نفع و فایده بسیار، ثبات و قرار داشته و از آن صادر گردد، مبارک نامیده مى شود. بدین ترتیب عنوان “با برکت” و “مبارک” در آیات قرآن کریم ودر این موارد بکار رفته است:
1) ذات اقدس الهى که خیر محض و برکت ناب است؛ “تباره الله رب العالمین” (اعراف54/)، “فتباره الله احسن الخالقین” (مومنون/ 14)، “تباره الذى نزل الفرقان على عبده...!” (فرقان/ 1).
2) قرآن کریم؛ “وهذا کتاب انزلناه مبارک” (انعام/ 92)، “وهذا کتاب انزلنا مبارک فاتبعوه...”
(انعام/ 155)، “کتاب انزلناه الیه مبارک لیدبروا آیاته...” (ص / 29)
شناخت ماه رمضان تعیین کننده نحوه برخورد با آن پى بردن به ماهیت و موقعیت ماه مبارک رمضان و آگاهى از چیستى آن، ضمن آنکه خود نعمتى بزرگ و موهبتى سترگ است، راه گشاى کیفیت برخورد و چگونگى رفتار با آن نیز مى باشد
3) خانه خدا (کعبه)؛ “ان اول بیت وضع للناس للذى ببکه مبارکا وهدى للعالمین”.20
4) مسجد الاقصى؛ “.. الى المسجد الاقصى الذى بارکنا حوله...”21
5) شب قدر؛ “انا انزلناه فى لیله مبارکه...”22
6) پیامبران الهى؛ “وجعلنى مبارکا اینما کنت...”23، “وبارکنا علیه وعلى اسحاق...”24
7) باران؛ “ونزلنا من السما ما مبارکا...”25
بى تردید مبارکى و نامبارکى و سودمندى و زیان بارى هرچیزى که به انسان منتسب مى شود، با حیات آدمى و ابعاد وجودى او رابطه اى تنگاتنگ و گسست ناپذیر داشته و با مصالح و مفاسد حیات و جنبه هاى مختلف وجود او ارتباط کامل دارد. به همین علت، براى پى بردن به “مبارکى” ماه رمضان و برکت زایى آن براى انسان، توجه و تامل در نکات زیر ضرورى است:
1ـ حقیقت حیات و گوهر وجود انسان روشن است که آدمى علاوه بر جنبه هاى مادى و زندگى حیوانى از جنبه هاى معنوى و زندگى انسانى نیز برخوردار است این جنبه معنوى و انسانى در پرتو اعطاى وجودى برتر به او بخشیده شده است.
“..ثم انشاناه خلقا آخر فتباره الله احسن الخالقین”26 “فاذا سویته ونفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین”27 این وجود برتر و حقیقت فراتر که اساس هستى و گوهر حیات انسان را تشکیل مى دهد همان روح آدمى و جان انسانى است که دیگر موجودات از آن بهره اى ندارند؛ غیر این جانى که در گاو و خر استآدمى را عقل و جانى دیگر است در صورت نبود این گوهر ارجمند، آدمى ازحیات انسانى تهى شده و در ردیف دیگر حیوانات قرار خواهد گرفت.
2ـ نیازمندیها و موجبات حیات انسانى همان گونه که براى حیات حیوانى و جنبه مادى انسان نیازمندىها و خواستههایى متناسب با آن وجود دارد و در صورت تامین نشدن و پاسخ ندادن به آنها حفظ و بقاى آن ناممکن است، براى حیات انسانى و معنوى نیز نیازها و تمایلاتى وجود دارد که حفظ و بقاى آن تنها در پرتو تامین و برآورده کردن آنها امکان پذیر خواهد بود.
پیداست که نیازمندىها و خواسته هاى این دو جنبه ى وجود و دو بعد حیات انسانى متناسب با تفاوت و اختلاف آنها متفاوت و مختلف خواهد بود؛ تغذیه، رشد، بالندگى و نشاط بعد حیوانى و جنبه مادى انسان، به امور مادى و تامین خواسته هاى حیوانى وابسته است و از امور مورد نیاز بعد انسانى بیگانه و بى خبر مى باشد؛ او نداند جز که اصطبل و علف از سعادت غافل است و از شرف اما براى تغذیه، فربهى، شادابى و پرورش بعد انسانى و جنبه معنوى و روحى انسان موجبات و نیازمندىهاى دیگرى وجود دارد و این گونه نیست که با به دست آوردن عوامل و زمینه هاى شادابى، فربهى و آسایش تنى، زمینه تنومندى، رشد، نشاط و آرامش جان نیز فراهم گردد.
3ـ هدف و نقش ماه رمضان بنابراین، براى پرورش و رشد و بالندگى جان و تامین خواسته هاى آن باید به سراغ امورى غیر از عوامل تامین کننده نیازهاى تن شتافت. هدف اساسى و نتیجه نهایى و دستاورد اصلى “روزه” که برجسته ترین، وظایف مسلمان در ماه مبارک رمضان است، تقوا مى باشد.
“یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم لعلکم تتقون”28 اى کسانى که ایمان آورده اید! روزه بر شما نوشته شده؛ آن گونه که بر آنها که پیش از شما بودند نوشته شد، تا پرهیزکار باشید.
تقوا که همان نگهدارى، کنترل و مهار تمایلات حیوانى و خواسته هاى نفسانى است، یک امر واقعى و عینى مى باشد که در سایه ى روزه و روزه دارى در وجود انسان محقق مى گردد. ماه رمضان با همه آنچه که به همراه دارد (و برجسته ترین آن روزه است)، در صدد کنترل انسان و مهار تمایلات تنى و ایجاد و تقویت روحیه ى مقاومت در برابر جاذبه هاى نفسانى است تا بتواند بعد حقیقى و گوهر اصلى وجود انسان را سرزنده، بالنده، با نشاط و فربه نماید؛ تا تو تن را چرب و شیرین مى دهى گوهر جان را نیابى فربهى 4ـ ارتباط ماه رمضان با حیات حقیقى انسان انسان براى تامین حیات معنوى خود و تقویت، پرورش و فربهى روح خویش به این ماه الهى نیازمند است. گرچه این فریضه الهى مانند دیگر فرایض و تکالیف اسلامى تنها با یک بعد وجود انسان سروکار ندارد و فواید و آثار آن به حیات روحى انسان محدود نمى گردد و ضمن تامین نیازهاى روحى و درپى داشتن آثار و نتایج معنوى، بهره ها و برکات مادى و دنیایى را هم براى انسان و جامعه به همراه دارد،29 ولى هدف اصلى ونقش اساسى و تاثیر عمده ماه رمضان به حیات معنوى و روان انسانى مربوط مى شود و آدمى براى بالندگى، رشد و چالاکى به امساک، منع و محدودیتى که ماه رمضان براى بعد حیوانى انسان ایجاد مى کند نیازمند است، این امساک، هرگز به معناى محرومیت و از دست دادن توانایى ها و گرفتار ضعف و ناتوانى شدن نیست.
امام باقر (ع): خداوند داراى ملائکهاى است که وظیفه آنان استغفار نمودن براى روزه داران در هر روز از ماه رمضان تا پایان این ماه است و در هر شب هنگام افطار به روزه داران بشارت مى دهند: اى بندگان خداوند اندکى گرسنگى را چشیدید و بزودى سیر مىگردید. شما و آنچه که در شماست مبارک گردید
“روزه” براى پیشگیرى از محرومیت انسان و ایجاد قدرت کنترل در برابر شهوات نفس و تمایلات تن و برخوردار ساختن جان انسان از گوهرها و کمالات انسانى بسیار لازم و ضرورى است. چه بسیار افرادى که با رها نمودن نفس و تن دادن به شهوات آنى و هوس هاى زودگذر، در حسرت ازدست دادن گوهر انسانیت نشسته و گرفتار اندوهى همیشگى شده اند؛ “کم من شهوه ساعه اورثت حزنا طویلا”30 امام على (ع) فرمود: و چه بسا شهوت یک لحظه که مایه اندوه طولانى گردد
با هم دوست وهمسایه بودیم، وهم بازی تئاتر.
خواهرش سال 57 در تظاهرات خیابانی به شهادت رسیده بود، و او تنها فرزند پسر خانواده بود.
در کنار تحصیل کار می کرد، و دست هایش ابزار نان آوری او بودند. از مدت ها قبل هوای جبهه را در سر می پروراند. بالاخره راهی آن دیار شد. او پس از مدتی با دستی مجروح بازگشت.
پزشکان امیدی به بهبودش نداشتند. خودش هم به شوخی می گفت: «می دونم که این دست دیگه واسه ی من دست نمی شه.»
روزی از خرید نان بر می گشتم. ازدحام مردم را دیدم ، به آن سو رفتم. حیرت زده اسدالله را دیدم ، کنار خیابان افتاده و با حالتی خاص، با خود نجوایی غریب دارد.
نزدیکش رفتم تا از حالش جویا شوم. گویی مرا نمی شناخت. در عالمی دیگر سیر می کرد وکلماتی نامفهوم بر زبان داشت. گاهی می گفت: «ولم کنید، کنار بروید.» و با التماس اضافه می کرد: «آقا می روند.»
با تعجب نگاهش می کردم و به حرف هایش می اندیشیدم ، اما نمی توانستم ارتباطی میان جملاتش پیدا کنم.
بالاخره پس از مدتی از آن حالت عجیب خارج شد وتوانست بگوید در خدمت ولی نعمتش؛ علی بن موسی الرضا، بوده ، و ایشان نظر ولایتی بر دست مجروح او نموده وشفا عنایت کرده اند، ولی از او خواسته اند مجدداً به جبهه برگردد.
با اصرار من پانسمان دستش را گشود ومن به جای دست سیاه شده ، مجروح و مملو از زخم های عفونی او ، دستی سالم و بسیار زیبا دیدم که چربی خاصی پوست او را طراوت بخشیده بود.
چند روز بعد، او طبق قولی که داده بود رهسپار منطقه شد، و پس از چندی نیز به شهادت رسید.
شاید کمتر کسی نام روستای «شهیدآباد» در فارس را شنیده باشد؛ روستایی از توابع شهرستان خرم بید که به دلیل تعداد شهدای این روستا در سال 62 و در جریان سفر آیتالله مهدوی کنی، به عنوان روستای نمونه کشوری انتخاب شد و نام آن از «چم بیان» به «شهیدآباد» تغییر یافت.
در روستای «شهیدآباد» با جمعیت حدود هشتصد نفری (876 نفر) 43 شهید و 50 جانباز وجود دارد و از نکات قابل تأمل آن وجود یک خانواده? چهار شهیدی، یک خانواده? سه شهیدی و پنج خانواده? دو شهیدی است.
در ادامه در سفری به این روستا پای صحبت مادر چهار شهید این روستا مینشینیم؛ «حاجیه ستاره اکبری» بانوی 78 شهیدآبادی مادری است که چهار پسرش با نامهای محمد شفیع، نورالدین، هدایتالله و عینالله را در دوران جنگ تحمیلی از دست داده است اما با اراده و مصمم میگوید پشیمان که نیست هیچ بلکه خوشحال هم هست.
کوچه پس کوچههای روستای شهیدآباد را گذراندیم تا به خانهای خشتی رسیدیم. با گذر از راهرویی باریک، وارد حیاطی کوچک شدیم که تنها چند درخت را در خود جای داده بود. وارد اتاق پذیرایی شدیم. اتاق اگرچه کوچک به نظر میرسید اما سر تا پای اتاق با عکسها و نقاشیهای امام (ره)، مقام معظم رهبری و شهدای خانواده تزیین شده بود. با گذشت دقایقی بانویی سالخورده، لنگ لنگان اما سبکبال وارد اتاق شد. از جا بلند شدم و سلام کردم.
خوشحالم! پشیمان هم نیستم
به او گفتم: مادر جان! مادر چهار شهید هستی. چه احساسی داری؟ گفت: خوشحالم! پشیمان و دلنگران هم نیستم. الحمدلله جای بد نرفتهاند.
این بانوی شهیدآبادی تأکید کرد که اگر چه سخت است اما برایش روسفیدی دارد.
به او گفتم: طی پنج سال، چهار فرزندت را از دست دادی! آیا با شهید شدن نخستین فرزندت، با رفتن دیگر بچهها مخالفت نکردی؟ پاسخ داد: من هیچی نگفتم. چون لیاقتش را داشتند.
پاسخهای بانوی شهیدآبادی چنان محکم و کوبنده بود که اگر چه در کنارش نشسته بودم اما احساس میکردم با شنیدن هر جملهاش، حداقل یک متر به عقبتر میروم!
گفتم چرا پسرم دستهایت تاول زده است؟
او یادآور شد که نخستین پسرش یکسال بعد از حضور در جنگ، شهید شد. گفت یکبار پسرم از جبهه برای دیدنمان آمد. دستهایش تاول زده بود. گفتم چرا دستهایت تاول زده است؟ دستش را پنهان کرد. پدرش گفت که سنگر میکَند. ولی من نمیدانستم سنگر یعنی چه!
محمدشفیع خیلی مظلوم، کمرو و کم حرف بود
محمدشفیع خیلی مظلوم، کمرو و کم حرف بود. او شهید شد، خبرش که رسید پسر دومم دستهایش را به طرف آسمان گرفت و گفت خدایا شکرت…
بقیه در ادامه مطلب...
هیچکدامشان با هم فرقی نمیکردند
از این مادر چهارشهیدی پرسیدم: از چهار فرزندت، کدامشان را بیشتر دوست داشتی؟ پاسخ داد: هیچکدامشان با هم فرقی نمیکردند. اما شهادت پسر بزرگمان خیلی سخت بود. چون دو فرزند داشت.
برای حاج عینالله خیلی گریه کردم
برای حاج عینالله خیلی گریه کردم چون خودم هم از بچهگی یتیم بودم. او اگر چه پسر بزرگ خانوادهمان بود اما قبل از او سه پسرمان شهید شده بود.
ماجرای مخالفت پدر و نامه عینالله به آقای محلاتی
و پدرش برای رفتن عینالله به جبهه خیلی مخالفت کرد چون تنها بچه باقیماندهمان بود. عینالله برای آقای محلاتی نامه نوشت که پدر و مادرم رضایت نمیدهند به جبهه بروم و آقای محلاتی هم جواب داد که باید با رضایت پدر و مادرت بروی.
عینالله حاضر به آمدن مکه نشد اما …
آن موقع از طرف بنیاد شهید میخواستند ما را به مکه ببرند. من تا آن موقع حتی به مشهد هم نرفته بودم. دلم کنده شد، گوسفندها را فروختیم تا هزینه سفر کنیم. آن موقع، نورالدین هنوز شهید نشده بود، اما هنوز نرفته بودیم که نورالدین هم شهید شد. با شهادت او، ما سه فرزند شهید داشتیم و میتوانستیم یکی دیگر از فرزندان خانواده را همراه خودمان به مکه ببریم. به عینالله گفتیم که با من و پدرش به مکه بیاید. اما از آنجا که ما با رفتن او به جبهه مخالفت کرده بودیم او هم با درخواست ما مخالفت کرد! تا اینکه، به او قول دادیم با ما به مکه بیاید و هنگام بازگشتن به جبهه برود. برگشتیم.
عینالله به جبهه رفت و بلافاصله شهید شد و 4 روز بعد جنازهاش را آوردند.
آقای رفسنجانی باور نمیکرد هرچهار نفر فرزندانم هستند!
این بانوی شهیدآبادی یادآور شد: یکبار ما را پیش آقای هاشمی رفسنجانی بردند. آن موقع رئیس جمهور بود. اعتقاد [باور] نمیکرد که هر چهار نفر، فرزندانم بودهاند! گفت هیچکدام نوهات هم نیست؟ گفتم نه، همه بچههایم هستند.
فقط دیدار با رهبری به دلمان ماند!
یکبار هم از «روایت فتح» [گروه تلویزیونی] به خانه ما آمدند و گفتند حاج خانم! چه خواستهای از دولت داری؟ گفتم من که بچههایم را ندادهام که خواستهای بگیرم. فقط دیدار با رهبری به دلمان ماند!
دو سه ماه گذشت. آنها دوباره آمدند و گفتند که با شنیدن حرفت، خیلی دلمان سوخت. آمدهایم که با ماشین خودمان شما را پیش رهبر ببریم و رفتیم.
بعدها پیش آقای خامنهای هم رفتیم. رهبری گفت: حاجیه خانم چهار تا داغ دارد. خیلی سخت است.
بچههایم با نان خالی، روزه میگرفتند
این مادر نمونه در حالی که خدا را شکر میکرد و میگفت که بچهها، لیاقتش را داشتند، یادآور شد: بچههایم خیلی سختی کشیدند. با نان خالی، روزه میگرفتند. چیزی هم نداشتیم. خودشان خشت زدند و این خانه قدیمی را ساختند.
ناراحت نیستم. هر چند گاهی خیلی سخت میگذرد
او تأکید کرد: ناراحت نیستم. هر چند گاهی خیلی سخت میگذرد. همین امروز برایمان جو آورده بودند ولی کسی را نداشتیم که بار را خالی کند. این سَر و آن سر خیلی دویدم و گریه کردم.
حاجیه ستاره اکبری بانوی 78 شهیدآباد گفت: با گذشت 6 -5 سال از شهادت چهارمین و آخرین فرزندمان، خدا پسری به ما داد که نامش را مهدی گذاشتیم. او حالا پیش ما زندگی نمیکند.
میشنوی..!؟ نوای اُدعُونی را... رمضان نزدیکـ است. خودت را مهیا کرده ای رفیق!؟ میخواهی به میهمانی بزرگی بروی... !!! لباست را عوض کن و معطر شو... مویی شانه بزن...
بارها با خودم فکر کردم که حکمت ماه رمضان چیست...!؟ تا اینکه توفیقی شد و پای سخنرانی یکی از بزرگان، رمضان را مِنّـت پروردگار بر بنده ی عاصی یافتم. آری، منّت! میگفت خداوند ماه رمضان را برای آدمی مقرر داشت که خود را صاف کند. اگر روزه و مراقبه و اعمال این ماه را همانند ماه رجب و شعبان مستحب میکرد، انسان طبق روال کاهل میشد و از کنارش خیلی راحت عبور میکرد و اصلا تفکر نمیکند که این عمل، برای خودش است و بس!
{چند لحظه فکر کنید... گذشته را مرور کنید... بَینی و بَینُ اله، از این فرصت های گذشته در رجب و شعبان، که استحباب شرعی داشت و تکلیف نبود!، چقدر استفاده کردیم برای زدودن پلیدی از خود..!؟}
خداوند، این ماه را دیگر اگر واجب نمی کرد، چه میشدیم ما!؟ چه رویی برای ملاقات خالق، در یوم الحشر داشتیم...!؟ حداقل سالی یکبار، بالاجبار! حمام معنوی میکنیم و چرکـ و سیاهی را از خود دور میکنیم... آری واجب کرد و تکلیف، از سر محبت و مهربانی... گفته در این ماه یک آیه قرآن بخوان، من یک ختم قرآن برایت حساب میکنم.. فرمود حتی خوابت را عبادت و دم و باز دمت را، نفَست را تسبیح محاسبه میکنم ...! همانند مادری که وقتی فرزندش مرض میگیرد و میلی به دوا و دکتر ندارد، او را از سر اصرار و اجبار، پزشک میبرد و قرص میخوراند.
مهربانتر از مادر...
بار الها... شکر.. حالا میفهمم آن حدیث قدسیت را که خطاب به موسی علیه السلام فرمودی: " اگر پرده ها کنار میرفت و مردم درک میکردند که چه اندازه ما بنده مان را دوست داریم، هرآن، جان میدادند و می مردند!!!"
چه بگویم که زبانم در دهان باز بسته ست... رَبَّ شهر رَمَضان... لبیکــ... آمدم... وَ لِلواردِ عَلَی المُورد حقٌ...! (وارد را بر مورد حقیست...)... من هرکه باشم، وارد که شدم! نشدم!؟... گفتی بیا و آمدم. دیگر خودت میدانی...
.
بچه هاے کوچک با دست و پایشان بازی مے کنند
ولے دلشان مرتــّب است
و همراهشان است .
اما بزرگ ها دست و پایشان خیلے منظّــم است
ولے دلشان بازے مے کند
و همراهشان نیست .
حاج محمد اسماعیل دولابی
روایت شده مردى فقیر به محضر امیرمؤمنان آمد و گفت مرا به تو حاجتى است، حضرت فرمود حاجتت را روى زمین بنویس من تنگدستى و فقر را در تو آشکارا میبینم، تهیدست روى زمین نوشت: حضرت صادق (ع) فرمود: احسان و کار نیک نسبت به دیگران به ویژه تهیدستان غیر از زکات است، با نیکى و احسان وصله رحم به خدا تقرب جوئید. هر احسان و کار نیکى صدقه است، دلالت کننده بر کار خیر مانند انجام دهنده آن است، خدا کمک به غصه دار و اندوهگین و رسیدن به فریاد او را دوست دارد. رأس عقل پس از دین دوستى و محبت به مردم و نیکى کردن به هر کسى است چه اینکه انسان خوبى باشد و یا بدکار. نیکى و خیر و احسان به دیگران هدیه من به بنده مؤمنم میباشد پس اگر آن را پذیرفت از جانب من و به کمک رحمت من پذیرفته و اگر آن را قبول نکرد به گناه خودش از آن محروم گشته و محرومیت از فیض از طرف اوست نه از جانب من، و هر بندهاى را بیافرینم و او را به ایمان هدایت کنم و اخلاقش را نیکو گردانم و او را مبتلاى به بخل ننمایم بیتردید نسبت به او خیر خواستهام. هر مؤمنى به برادر دینىاش احسانى برساند، تحقیقاً آن را به پیامبر خدا رسانیده است. در بهشت درى است که به آن معروف میگویند، جز اهل معروف از آن وارد بهشت نمیشوند، من پس از شنیدن این حقیقت در درونم خدا را ستایش کردم و بخاطر این که رفع حوائج و نیازمندىهاى مردم را به عهده گرفته ام خوشحال شدم، امام به من نظرى فرمود و گفت آرى باید شکر کنى و خوشحال باشى بر این برنامه مداومت کن زیرا اهل معروف در دنیا اهل معروف در آخرت اند، خدا تو را از آنان قرار دهد و تو را سزاوار رحمت و مهرش محسوب بدارد. |
|
6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم |
پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى کرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جاى دیگر هجرت مى کردند، و و غربت را بر حضور در کشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد که از جمعیت بسیار کاسته شد و محصولات کشاورزى کم شد و به دنبال آن مالیات دولتى اندک ، و اقتصاد کشور فلج ، و خزانه مملکت خالى گردید.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به کشور حمله کند و با زور وارد مملکت شود:
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد |
گو در ایام سلامت به جوانمردى کوش |
بنده حلقه به گوش از ننوازى برود |
لطف کن که بیگانه شود حلقه به گوش |
در مجلس شاه ، (چند نفر از خیرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، که در آن آمده بود:
((تاج و تخت ضحاک پادشاه بیدادگر (با قیام کاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد. )) (تو نیز اگر همانند ضحاک باشى ، نابود مى شوى .)
وزیر شاه از شاه پرسید: آیا مى دانى که فریدون با اینکه مال و حشم (50) نداشت ، چگونه اختیاردار کشور گردید؟
شاه گفت : چنانکه (از شاهنامه ) شنیدى ، جمعیتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقویت کرده و در نتیجه او به پادشاهى رسید.
وزیر گفت : اى شاه ! اکنون که گرد آمدن جمعیت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پریشان مى کنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟
همان به که لشکر به جان پرورى |
که سلطان به لشکر کند سرورى |
شاه گفت : چه چیز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزیر گفت : دو چیز؛ 1- کرم و بخشش ، تا به گرد او آیند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ایمن کردند، ولى تو هیچ یک از این دو خصلت را ندارى :
نکند جور پیشه (51) سلطانى |
که نیاید ز گرگ چوپانى |
پادشاهى که طرح ظلم افکند |
پاى دیوار ملک خویش بکند |
شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد، و او را زندانى کرد. طولى نکشید پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده کرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگیدند، مردم که دل پرى از شاه داشتند، به کمک پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون کرده و خود به جاى او نشستند، آرى :
پادشاهى کو روا دارد ستم بر زیر دست |
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است |
با رعیت صلح کن وز جنگ ایمن نشین |
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است |
7. آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند |
پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى کرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه حکیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى کنم .))
شاه گفت : اگر چنین کنى نهایت لطف را به من نموده اى . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا کمک کنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل کشتى کشیدند. او در گوشه اى از کشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید: ((حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید؟ ))
حکیم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتى را نمى دانست ، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
اى پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند |
معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است |
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف |
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (52) |
فرق است میان آنکه یارش در بر |
با آنکه دو چشم انتظارش بر در |
8. مراقبت از گزند آن کس که از انسان مى ترسد |
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتى به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانى کرد. از او پرسیدند: ((تو از وزیران چه خطایى دیدى که آنها را دستگیر و زندانى نموده اى ؟))
هرمز در پاسخ گفت : خطایى ندیده ام ، ولى دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته اند:
از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم |
وگر با چو صد بر آیى بجنگ (53) |
از آن مار بر پاى راعى زند |
که برسد سرش را بکوبد به سنگ (54) |
نبینى که چون گربه عاجز شود |
برآرد به چنگال چشم پلنگ |
9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته |
یکى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى که دیگر امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح کردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور، آهى سر کشید و گفت : ((این مژده براى من نیست ، بلکه براى دشمنان من یعنى وارثان مملکت است .))
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز |
که آنچه در دلم است از درم فراز آید |
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک |
امید نیست که عمر گذشته باز آید |
کوس رحلت بکوفت دست اجل |
اى دو چشم ! وداع سر بکنید(55) |
اى کف دست و ساعد و بازو |
همه تودیع یکدیگر بکنید |
بر من اوفتاده دشمن کام |
آخر اى دوستان حذر بکنید |
روزگارم بشد به نادانى |
من نکردم شما حذر بکنید(56) |
10. نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت |
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیى پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکى از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنى بنده این خاک و درند |
آنان که غنى ترن محتاجترند |
پس از دعا به من رو کرد و گفت : ((از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایى براى من کنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى کن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبینى .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست |
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست (57) |
نترسد آنکه (58) بر افتادگان نبخشاید؟ |
که گر ز پاى در آید، کسش نگیرد دست |
هر آنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت |
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست (59) |
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده |
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست (60) |
بنى آدم اعضاى یکدیگرند |
که در آفرینش ز یک گوهرند |
چو عضوى به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار |
تو کز محنت دیگران بى غمى |
نشاید که نامت نهند آدمى |
1. دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز |
در یکى از جنگها، عده اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: ((هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز |
دست بگیرد سر شمشیر تیز |
شاه از وزیران حاضر پرسید: ((این اسیر چه مى گوید؟))
یکى از وزیران پاکنهاد گفت : اى آیه را مى خواند:
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید، ولى یکى از وزیرانى که مخالف او بود (و سرشتى ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوى خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر که شاه آن کند که او گوید |
حیف باشد که جز نکو گوید |
و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:
جهان اى برادر نماند به کس |
دل اندر جهان آفرین بند و بس |
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت |
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت |
چو آهنگ رفتن کند جان پاک |
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک |
(به این ترتیب با یادآورى این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا، باید از خواسته هاى غرورزاى باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیرى کرد، تا خداوند خشنود گردد.)
2. عبرت از دنیاى بى وفا |
یکى از فرمانروایان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى کند. خواب خود را براى حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند، آنها از تعبیر آن خواب فروماندند، ولى یک نفر پارساى تهیدست ، تعبیر خواب او را دریافت و گفت : ((سلطان محمود هنوز نگران است که ملکش در دست دگران است !))
بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند |
کز هستیش به روى زمین یک نشان نماند |
وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاک |
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند |
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر |
گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند |
خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر |
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند |
3. اسب لاغر میان به کار آید |
پادشاهى چند پسر داشت ، ولى یکى از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده مى نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر مى کرد.
آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، به پدر رو کرد و گفت :
اى پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولى فیل مردار بو گرفته مى باشد:
آن شنیدى که لاغرى دانا |
گفت بار به ابلهى فربه |
اسب تازى وگر ضعیف بود |
همچنان از طویله خر به |
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.
تا مرد سخن نگفته باشد |
عیب و هنرش نهفته باشد |
هر پیسه (35) گمان مبر نهالى (36) |
شاید که پلنگ خفته باشد |
اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسى که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت :
اى که شخص منت حقیر نمود |
تا درشتى هنر نپندارى |
اسب لاغر میان ، به کار آید |
روز میدان نه گاو پروارى |
افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندک بودند. هنگام شدت درگیرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که : ((آهاى مردان ! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.))
همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیارى مخصوصى که داشت جریان را فهمید و بى درنگ دست از غذا کشید و گفت : ((محال است که هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.))
کس نیابد به زیر سایه بوم (37) |
ور هماى (38) از جهان شود معدوم |
پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکى از گوشه هاى کشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنى از میان رفت . چنانچه گفته اند: ((ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى (39) نگنجند.))
نیم نانى گر خورد مرد خدا |
بذل درویشان کند نیمى دگر |
ملک اقلمى بگیرد پادشاه |
همچنان در بند اقلیمى دگر |
4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود |
گروهى دزد غارتگر بر سر کوهى ، در کمینگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهاى ارتش شاه نیز نمى توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهى استوار در قله کوهى بلند کمین کرده بودند، و کسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند کشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیرى گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمى توان در مقابلشان مقاومت کرد.
درختى که اکنون گرفته است پاى |
به نیروى مردى برآید ز جاى |
و گر همچنان روزگارى هلى (40) |
به گردونش از بیخ بر نگسلى |
سر چشمه شاید گرفتن به بیل |
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل |
سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافى در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نکشید که گروهى از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در کنارى گذاشتند، به قدرى خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت ، همین که مقدارى از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:
قرص خورشید در سیاهى شد |
یونس اندر دهان ماهى شد |
دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانى نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یکى از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت : ((این پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچیده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، کرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن .))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است |
تربیت نااهل را چون گردکان (41) برگنبد است |
بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى کنند:
ابر اگر آب زندگى بارد |
هرگز از شاخ بید بر(42) نخورى |
با فرومایه روزگار مبر |
کز نى بوریا شکر نخورى |
وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد: راى شاه عین حقیقت است ، چرا که همنشینى با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى امید آن را دارم که اگر او مدتى با نیکان همنشین گردد، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاک زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را یهودى یا نصرانى یا مجوسى مى سازند.
پسر نوح با بدان بنشست |
خاندان نبوتش گم شد |
سگ اصحاب کهف روزى چند |
پى نیکان گرفت و مردم شد |
گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : ((بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم )) .
دانى که چه گفت زال با رستم گرد(43) |
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد |
دیدیم بسى ، که آب سرچشمه خرد |
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد |
کوتاه سخن آنکه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى که به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالى که لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود |
گرچه با آدمى بزرگ شود |
حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردى ) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانى برداشت و خود را به کمینگاه دزدان در شکاف بالاى کوه رسانید و به جاى پدر نشست .
شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت :
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسى ؟ |
ناکس به تربیت نشود اى حکیم کس |
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست |
در باغ لاله روید و در شوره زار خس (44) |
زمین شوره سنبل بر نیاورد |
در او تخم و عمل (45) ضایع مگردان |
نکویى با بدان کردن چنان است |
که بد کردن بجاى (46) نیکمردان |